|
ترانه هایی برای جنوب
دل نوشته های شاعرجنوبی:خلیل شیخیانی
|
مرگ تنها بر مردگان آوار مي شود.
تكرار مي كنم: مرگ تنها بر مردگان آوار مي شود. برآنها كه بيش از اين مرده اند مرگ تنها به سراغ ايشان خواهد رفت. انسان واقعا زنده، از مرز مرگ مي گذرد، به وراي آن پرواز مي كند، تير مرگ مي آيد، اما به هدف اصابت نمي كند
[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 10:52 ] [ خلیل شیخیانی ]
[ ]
رفت واز رفتنش،قلب ایینه پژمرد حرمت کوچه باپای بیگانه پژمرد یاد آن خنده هایش گل گریه رویاند آنکه با گیس بورش،دل شانه پژمرد ردپایی که مانده ست در زیر باران مثل بی آبی ی چشمه در خانه پژمرد بانگاهی که روییده در دست پاییز خلوت خیس عاشق،غریبانه پژمرد می رود سبز و من می شوم شاخه یی زرد آنکه بارفتنش قلب آیینه پژمرد
خلیل شیخیانی [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:43 ] [ خلیل شیخیانی ]
[ ]
برای دختر رویاهای شعر پارسی - که زمزمه تنهایی اش ذهن آدم وجدان دوست را مدام می آزارد. -
«و این منم/ زنی تنها/ در آستانه فصلی سرد/ در ابتدای درک هستی آلوده زمین/...» فروغ بانوی بی تناقص، بانوی رک و راست و بانوی دردهای زنانه جامعه خود،که آن دردها با زبانی مادینه بیان می شود و تکانی حساب شده ذهن ادبی مردانه جامعه در بر می گیرد.فروغ سرانجامِ زندگی خویش را با هنرمندی خاصی در لابلای شعرهایش به گوش مخاطب ارزانی می دارد و فضای یأس آلوده را در هر واژه می گستراند.هر واژه در کلام فروغ، بی سبب آفریده نمی شود که همنشینی واژگان در بندهای شعری، نیروی خود را نشان می دهد. زنی تنها، فصل سرد، یاس ساده ، ناتوانی دست های سیمانی... فروغ سر خورده از نگاه شک برانگیز همسرش که او را بر اساس شعرهایش قضاوت می کند،بیشتر تنها می شود.در تلخی راه به «و من به جفت گیری گل ها می اندیشم» بیشتر در دردهای خود با زبان زنانه شعله می کشد.زبان شعر فروغ، زبان شعر گفتار است و با اشیاء ارتباط مستقم دارد و این جان دادن به اشیاء فروغ را با سن و سال کم عمر ادبی بسیار می بخشد و در سیر و سلوک ادبی خویش بر اساس تئوری های روزمره، شاخص تر می کند.روان شعر فروغ، روان انسان طلبی همراه با وجدان پاک و بیدار است: «در کوچه باد می آید/ این ابتدای ویرانی ست/ آن روز هم که دست های تو ویران شد / باد می آمد / ستاره های عزیز/ ستاره های مقوایی عزیز / وقتی در آسمان، دروغ وزیدن می گیرد / دیگر چگونه می شود / به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد؟/...» این حرف های فروغ، بی آنکه به تکنیک و تئوری وابسته باشد به سرشت آدمی وابسته است و تجلی گاه خلوت این انسان عاطفی شرقی در برخورد با ناهنجاری های دست های سیمانی بشر است و این هیاهوی دروغین، فروغ را می آزارد.زندگی فروغ، مبارزه برای رسیدن به نقطه عطف زنانگی خود است و این دختر رویاهای شعر پارسی،خیلی زود در لاله زار تهران و با هدایت ابراهیم گلستان به سمت فیلم و هنر سینما می پیوندد و شعر را از دریچه چشمان یک انسان واقعی مثل یک زن محکوم به سلطه پذیری مردان ،می سراید واندیشه اش را عریان فریاد می کند. «سلام ای شب معصوم!/سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را/به حفره های استخوانی ایمان و اعتقاد بدل می کنی / و در کنار جویبارها ی تو ، ارواح بیدها/ ارواح مهربان تبرها را می بویند / و من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها می آیم / و این جهان به لانه ماران مانند است / و این جهان پر از صدای حرکت پاها ی مردمی ست / که همچنان ترا می بوسند / در ذهن خود دار ترا می بافند / سلام ای شب معصوم.../» فروغ در وحشت آدمیانی که برای تو در دو نقش حضور دارند و دو شخصیتی اند و هماره برچشمان و گفتارشان اعتمادی نیست ،زیسته است و این زندگی را در کنار بی تفاوتی بشریت به خویش و خویشان خویش ، تجربه کرده است.شعر فروغ، سادگی زنی تنهاست که در سردابه های فکر سلطه گر مرد فریاد می شودو نقش تبر های موجود در کنار جویبار هار را به درستی ترسیم می کند.فروغ به اقتضا شعر نمی سراید، به دنبال خود نمایی نیست، بلکه این ضرباهنگ ناهنجاری های اجتماع ، در جامعه زنان است که در شعر و اندیشه فروغ طلوع می کند و حتا دردهای اجتماع را در فیلم «خانه سیاه است» را برای اجتماع ناهنجار فریاد می کند.فروغ به جنس نر می آموزد که نقطه عزیمت یک شعر به سمت تعالی می توانداز ذهن یک مادینه هم باشد. فروغ ! آرمانگرانیست، فروغ در پی کشف یک موجود دارای استقلال است که در بند مانده است: «و من به آن زن کوچک برخوردم/ که چشم هایش، مانند لانه های خالی سیمرغان بودند/ و آنچنان که در تحرک ران هایش می رفت/ گویی بکارت رویای پر شکوه مرا/ با خود بسوی بستر می برد/...» شکوه، واژه های فروغ و ترکیبات احساس برانگیزش هرگز آدمی را رها نمی کند وتصوير زیبای شعر شاعرانه ی قوی، در ذهن مخاطب به واقعیت ظهور می کند.آن زن کیست جز همنوع فروغ یا خود فروغ که چشمانش خالی شده است از هر رونق و عشق و آن مادینگی زن که با ضعف و مستی اش به سوی بستر در آلود می برد. چند سالی خداوند کمک کرد تا همنشین زنده یاد منوچهر آتشی باشم ودر سال 80 توی نمایشگاه کتاب برایم قصه ی زندگی یکماه اش را با فروغ در لاله زار تهران تعریف کرد و از ذهن و شعور این دختر شعر رویاهای فارسی بسیار گفت. برای من فروغ آهنگ یک تحول بزرگ است واینکه شعر فروغ زبانی زنانه داردو اینکه هرگز نمی توان پای اشعار فروغ را امضای یک مرد دیدو این در حالی ست که پای اشعار پروین اعتصامی و دیگر شاعران زن قبل از فروغ هرگز امضای یک زن نیست زیرا از دریچه مردان شعر سروده انداما عناصر شعر فروغ ، خاص جامعه زنانه اند و شعر در زن و هویتش حل می شود. «شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان / که زیر بارش یکریز برف مدفون شد / و سال دیگر وقتی بهار / با آسمان پشت پنجره هم خوابه می شود / و در تنش فوران می کنند /فواره های سبز ساقه های سبک بار / شکوفه خواهد داد ای یار ، ای یگانه ترین یار / ...» و شاعر شعر گفتار ، در گفتار انسانی ،مثل روان آدمی ،با تجربیات عاشقانه اش ،شعر را ، شعور تازه می بخشد و تنهایی یک زن را در آستانه ی فصل سرد ، واقع بینانه بیان می کند. تمام
[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 19:16 ] [ خلیل شیخیانی ]
[ ]
برای آبان ماه چشمان لیلی باران بیای این راه شد بیای این راه ومسیر خنده های خیس خدای همین خیابان آرام تر از هر طوفان بی حوصله. بوسه پراکنی ماه و ستاره در کویر مثل روئیدن شب بوها در برهوت وضربان قلبی که با گرفتگی تمام رگ هایش برای تو می خندد. برای آبان ماه چشمان لیلی ستاره یی چیده ام چهار گوش که هیچ گوشش بدهکار خواهش مجنون نیست وهمیشه بیخ دل ماه پریشان پهلوی گرم باران می ماند. ** صدای سوت قطار ریز علی می آفریندم فداکار تر از قدیم لباس هایم را کبریت می کشم تا تمام خوشی هام در آبان ماه چشمان لیلی رخ بتاباند مجنون. *** بانوی من! هراس شبانه ات را بشکن که از ستون بیستون کاخ سعدآباد چشمانت دریا آویخته است سادگی چشمان کودکی سیاه که دوستت دارم از خلیج گلویش برایت فارسی می خواند. **** برای آبان ماه چشمان لیلی مجنون مانده ام مجنون.......... **********
[ دوشنبه نهم آبان 1390 ] [ 17:0 ] [ خلیل شیخیانی ]
[ ]
فر می زنی مو هایت را یا خیال مرا می بافی که خداهم عاشق می شود س...س...سلام سکسکه دارد زبانم وشناسنامه ها لکنت زبان گرفته اند. کجای کجا ایستاده ام که قرص های خواب اور پردیس لنگ ظهراز خواب می پرند. نه! آخر خط اینجا نیست این جا ابتدای بن بست بیابان ابتدای موهای نبافته ی توست که می چرخد زمین مست ازنگاه تو ودنیا هر روز خوشگل تر از چشم هایت به دنیا می آید ... مو هایت را که فر می زنی پا به رکاب هر چه اسب یاغی ام یاغی یاغی....
دنیای من از پلاک 11 می آید
(خلیل شیخیانی)
[ جمعه بیست و نهم مهر 1390 ] [ 16:56 ] [ خلیل شیخیانی ]
[ ]
برگ گلی خشکیده لای دفترم مانده ست یک آسمان پرواز دربال و پرم مانده ست درشیون شبهای یلدا پوش، باورکن! بغضی پراز آواز، درخاکسترم مانده ست در کوچه های در به در فانوس می نالد: عزم عبور از جاده ها،درخاطرم مانده ست زیبا ترین دیدارها بار سفر بستند وقتی که فهمیدند از من، بسترم مانده ست آهسته تر!آهسته تر!ای باد آهسته! اینجا دلی خشکیده لای دفترم مانده ست
خلیل شیخیانی
[ سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 ] [ 11:19 ] [ خلیل شیخیانی ]
[ ]
ازشهر رفته است و من از راه رفته ام
مثل ستاره بیخ دل ماه رفته ام دستی تکان نداد زلیخای خیس من یوسف تر از قدیم ته چاه رفته ام حرفی نزد از ان همه درد و دریغ و اه با رده پاش گفته که بیگاه رفته ام یک سایه پشت بیدها مجنون نشسته است یک عمر پشت بید ها گمراه رفته ام می پیچد از حوالی چین های دامنش خوشبو گلی قشنگ که با اه رفته ام تاسوت میزند قطار از دور دست درد سمت قرار این دلم جانکاه رفته ام برگرد ای قطار خبرساز نیمه شب بر ریل ها جوانی ام را راه رفته ام
خلیل شیخیانی
[ دوشنبه سی ام خرداد 1390 ] [ 16:30 ] [ خلیل شیخیانی ]
[ ]
ز کوي يار مي آ يد نسيم باد نوروزي از اين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي . نوروز مبارک با تبريک سال نو
[ پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389 ] [ 11:56 ] [ خلیل شیخیانی ]
[ ]
برای دوست داشتن و نفس کشیدن
در هوایی که اندیشه را عاشقانه بپروراندکافیست یکی از رباعیات خیام نیشابوری را زمزمه کنیم: .......... این کوزه چو من عاشق زاری بوده ست در بند سر زلف نگاری بوده ست این دست که بر گردن او می بینی دستی ست که بر گردن یاری بوده ست
بی آنکه برگردم و به راه های نرفته بی اندیشم ، تو را به آغوشم میخوانم که در دستانت گلهای خوشبو پرورانده یی و لبانت کلید تمام کندوهای عسل کوه های حاشیه خلیج فارس است. بانو! بهار نارنج گیسوهایت مدام در باد میرقصند و نسیمی که از جنوب شهر موهایت آغاز میشود گونه هایت را رژگونه میمالد که جای سیلی روزگار را پر کند. روبروی همین نخلستان ایستاده یی و عکس خودت را با بلوز آبی و شلوارک قرمز رنگ ، توی آب مانده از باران بهاری در دل نخل ها به تماشا نشسته یی و من...... چه عاشقانه اندامت را از پشت نخل ها دزدیده می پایم. امسال !کوچه های اردیبهشت با بوی عطر اندامت تولد تازه یی خواهند داشت و نفس های شامگاهی ات پر از پونه و پروانه خواهد بود. دستانت را به سمت چشمانم اشاره کن و خنده هایت را برایم زیباتر ازهمیشه از ته دلت پیشتاز. این همه خوبی را خداوند بی دلیل به تو ارزانی نداشته است. ...................................... [ چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389 ] [ 11:0 ] [ خلیل شیخیانی ]
[ ]
وقتي كه ايران هست ، خليج يعني فارس
تاريخ مي لرزد از خشم قوم فارس جز اين اگر باشد خليج آبي نيست بي سايه ايران، غير از فراغي نيست خلیج فارس" زیبایی امواج آب های نیلگون، شعبه ای بزرگ از اقیانوس هند، خزانه ای از مروارید و نفت و گهواره ای از تمدن عالم "خلیج فارس"، به ما می گوید که ساکنان باستانی این منطقه، نخستین انسان هایی بودند که روش دریانوردی را آموخته و کشتی اختراع کرده و شرق و غرب را به یکدیگر پیوند دادند. بر گرفته از وب سایت خلیج فارس ادامه مطلب [ دوشنبه سی ام فروردین 1389 ] [ 18:42 ] [ خلیل شیخیانی ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |